عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

15

شرف النبي ص ( فارسي )

نهاده ، و نور محمد عليه السلم از پيشانى او تابان . ( 1 ) چون به حد بلوغ رسيد ، قيذار و غاضره قصد مكه و مقام كردند . چون به كوه ثبير رسيدند ، ملك الموت فرا پيش ايشان آمد بر صورت مردى و گفت : يا قيذار ، كجا مىروى ؟ قيذار گفت : پسر را مىبرم تا مكه و مقام به دو نمايم . ملك الموت گفت : خداى تعالى ترا توفيق دهاد ، و لكن ترا نزديك من نصيحتى هست . قيذار گفت : چيست ؟ ملك الموت گفت : سرى است ميان من و تو به نهان مىشايد گفت : قيذار نزديكتر شد . ملك الموت در گوش وى سخنى بگفت و جان وى قبض كرد از گوش ، قيذار بيفتاد . جميل خشم گرفت سخت و گفت : اى بندهء خداى ، پدر مرا بكشتى . ملك الموت گفت : نيك بنگر تا پدرت زنده است يا مرده . جميل نيك تامل كرد . پدر را مرده يافت و ملك الموت به آسمان برشد . جميل بدانست كه او ملك الموت است . بنشست و زار مىگريست . حق تعالى جمعى از فرزندان اسحق آنجا حاضر گردانيد تا تجهيز قيذار بكردند ، و او را غسل كردند و بر كوه ثبير دفن كردند . ( 2 ) پس جميل بزرگ شد و به حد بلوغ رسيد . او را پسرى بيامد و او را معد نام كردند و او مردى با شجاعت بود ، و بسيار كار زارها بكرد و حق تعالى او را نصرت داده بود بر دشمن . پس او را پسرى بيامد نام او نزار ، و او پدر جمله عرب بود . و او را از براى آن نزار خواندندى كه چون نور محمد عليه السلم در روى او پديد آمد ، پدر از براى او قربانى كرد و گفت : اين قربان نزرست در جنب اين نور كه من مىبينم ، و نزر اندك بود به زبان عرب . و او را پسرى بزاد نام او مضر كردند . و صاحب جمال بود بغايت چنان كه هر كه او را بديدى دوست داشتى . و او از پشت خويش تكبير و تسبيح رسول عليه السلام شنيدى . پس او را پسرى آمد نام او مدرك . و او را براى آن مدرك خواندند كه او را ادراك بود در عز و شرف در روزگار خويش . و او را پسرى آمد نام او خزيمه ، و او را فرزندى آمد نام او كنانه a 6 . او را پسرى آمد نام او نضر ، و او را قريش